عکس هایی بی نظیر از تکه های زندگی

می 1, 2010 | Etc

این پاره های روح ،
این تکه های زندگی ،
برای :
فنجان تنهایی ام
که کسی در آن شکر نریخت .

….

مجموعه داستان کیارنگ علایی عزیز ؛ “شفا درمیان ما نفس می کشد” ، با جملات بالا افتتاح می شود .
توانای نقد نویسی برای این کتاب نیستم .
هدف از این نوشته ی کوتاه اشاره به احساس های عکاسانه ای است که لابلای جمله های این کتاب یافته ام که گزیده ای از آن را به پیوست خواهم آورد . عکس هایی که خیلی خوب نوشته شده اند و انسان دردمند و پر از غربت امروز را به سکوت دعوت می کنند . سکوتی آشنا و غمگین . عکس هایی تلخ از تنهایی
واین نمونه هایی از این عکاسی بی نظیر در هشت گانه ی کیارنگ علایی .

- از روی تختخواب فنری پایین آمد . سری به اتاق رضا زد ، اتاق مرتب مرتب بود . بوی نا می آمد . پنجره را باز کرد . صبح ریخت توی اتاق وغبار آن نشست روی تختخواب رضا که روی آن شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه وهمه ی روزهای هفته مثل آدمی بی کار دراز کشیده بودند .
(داستان “حول حالنا”)

- وانت که توی جاده خاکی شروع به حرکت کرد ، تکه نور از روی دست های عزیز آرام آرام راه افتاد و یکی یکی صورت پیرمردها و پیرزن های پشت وانت را طی کرد .
(داستان “جوزک”)

- باد توی حیاط می وزید و تاب کهنه ی گوشه ی حیاط را آهسته حرکت می داد . آرام آرام صدای جیرجیر تاب ریخت توی اتاق . زن دیگر چیزی نشنید و با این صدا خوابش برد .
(داستان “کاشی های زرد”)

- نازنین خواب بود و هیچ حرکتی نمی کرد . نیلوفر به او نزدیک شد ، آن قدر که بازدم نازنین توی صورتش بنشیند . حالا لبخندی بر لب هاب نیلوفر نشست که شبیه عکس عروسی روی دیوار بود .
(داستان “آپارتمان”)

- صدای بسته شدن در سلول را شنید . دلش گرفت .
(داستان “شبیه هیچ چیز”)

- ناهید فکر کرد چقدر صدای آبگرمکن مطبوع و خوب است و فکر کرد به این که توی دل آبگرمکن چه خبر است ؟ او هیچ وقت توی دل آبگرمکن را ندیده بود همان طور که بارها و بارها موقع آب دادن شمعدانی های پشت پنجره ، کله ی لاک پشت را که در خاک گلدان فرو رفته ، ندیده بود .
(داستان “واکسن ب . س . ژ”)

- توی راه فکر می کنم : به زنم بگویم بیاید و زن حسن آقا شود .
(داستان “شفا با اندامی خیس”)

- مادرم با دقت تمام به آن مساحت کوچک می پردازد ، گرد و غبارش را می گیرد ، انگار که قبرستانی خصوصی از همه ی آنها که دوستشان دارد ساخته است . بعضی روزها می بینم که با آنها حرف می زند ، حتی یک بار برایشان قرآن می خواند .
(داستان “شفا”)

Tags:

Leave a Reply


buy cigarettes online buy cigarettes online cheap buy cigarettes online usa