توقف زمان
آوریل 15, 2011 | Gallery
.
.
.
موبایل ام زنگ می زند . کلمه هایی به طرف من سرازیر می شوند . دوستی می آید و دوستی می رود . و این بگاه پیمودن مرزهای سایه روشن دیوارهای یک کوچه ی قدیمی ، وسط یک تابستان داغ اتفاق می افتد . وقتی من تصویرهایی را از این کوچه به آن کوچه می برم . آخر سر تصمیم می گیرم . تصمیم به متوقف ساختن یک لحظه . لحظه ای که ایستاده است اما در خود جریان دارد . سایه روشن های ساکت یک کوچه ی داغ تابستانی ، عبور آرام آدم های همیشگی ، کلمه هایی که هنوز در ذهن من و کوچه در رفت و آمد است . . . . این ها همه در بطن لحظه ای که ایستاده .
Comments 21



از دیدنش لذت بردم مرسی
____________
پاسخ : مرسی نغمه ی عزیز.
سپاس ساسان عزیز.
خداقوت.
____________
پاسخ : ممنون جناب خاتمی عزیز.
سلام
تقابل سایه ها
ارتباط میان تاش های کاج مانند و انسان
نگاه به ناکجا
همه اینها قابل تامل است……………
زیباست ممنون.
____________
پاسخ : مرسی از تفسیر و نظر ارزشمندتان.
درود و سپاس، چه حس عجیبی داره این عکس.
____________
پاسخ : مرسی امید همیشه عزیزم.
سلام و درود
ممنون
____________
پاسخ : مرسی
عکس، چه اشاره ی تیزی به جهان پیرامونش دارد. غالبا عکس را برای ساده کردن جهان پیرامون مان می سازیم… که فرصتی را برای نگاه راحت و شمرده به بخش کوچکی از آن، در حد همان کادر عکس، فراهم کنیم. اینجا خلاف کاربرد رایج را می بینیم؛ نگاهِ رو به بالا و کمان های فلش مانند به سمت نگاه، خیالی از فضای بیرون از کادر را برای بیننده فراهم کرده است؛ و لااقل به نظر من، خیال واقعیتِ پیرامون، از حقیقت اش بهتر است؛ عکس تو، ساسانِ عزیز، این را می گوید.
____________
پاسخ : از وقت و نگاه ارزشمندی که بر عکسهایم منعکس می کنید سپاسگزارم.
این است لحظه ی قطعی!
____________
پاسخ : مرسی
به این می اندیشم که این پیکره انسانی با نگاه فلش وارسربالا چه باری به عکس بخشیده واگر نبود چه همه چیز نبود.عکست را در مسیر امضاهای همیشگیت می پسندم ساسان عزیز
____________
پاسخ : ممنون ام که امیدم می بخشید.
ممنون
____________
پاسخ : من هم ممنون ام.
درود بر شما
____________
پاسخ : سپاس
مرسی ساسان عزیز
از دیدن این کار لذت بردم
موفق باشی دوست من
____________
پاسخ : متشکرم جناب جهانگیر.
سلام . به من نخندی اما بیشتر مواقع خیال های کودکانه رو دست دارم و با همون خیالها گاهی میبینم و هستم .
یه ادم کوچولو که سرش رو بالا گرفته و با اقا غوله ی بد اخلاق و عبوس سعی میکنه حرف بزنه .
سایه هم همراه ادم کوچولو است.
چی تنهاست؟ منحنی های دیوار.چرا چون اون راه ها رفته شده.
نقاط ایستاده و عمودی/ سایه روشنهای سیاه و سفید قصه اش رو خودت باید بخونی.
مرسیییییی.
____________
پاسخ : چقدر روان اندیشه ات را برایمان می خوانی .
مرسی پروانه ی مهربان.
وچه زیبا بربال خیال به سایه هایی میرسی که نورراخورده اند.
فضایی بسیار جالب که از ایده ای متفکرانه برخاسته است.
____________
پاسخ : سپاس از تفسیرتان.
من دوست دارم همینجا بایستم، وسط همین سایه هایی که با هم حرف می زنند، که با هم راه می روند، که به هم نمی رسند،
،
اصلن می خواهم به سایه ی بالا نگاه کنم و بگویم، نگاه کن سایه ام را آورده ام برایت که تنها نباشی …
موبایلم زنگ می خورد
حرف می زنم و دور می شوم
…
و چشم سایه ام هنوز مانده ، بر سایه ای که داشت نگاهش می کرد…
عزیز ِ برادر ، چشم انتظاریم
اینجا هم به نوعی واهه ای در لحظه .
سلام ساسان جان
ممنون
بسيار زيباست
موفق باشي
____________
پاسخ : مرسی
ممنون ساسان عزيز
____________
پاسخ : مرسی
سلام ساسان عزيز.بسيار زيباست.
____________
پاسخ : مرسی سعید عزیز.
با سلام.
متن و عکس هر دو بسیار عالی اند…
سلام و درود
زیباست……….